النود وبلاگ نقره کلمه ای را ندیدهای و سوارش را نمیشناسی و نمیدانی فرمانش میتواند زندگی آدم را به کجا هدایت کند...
و هرکسی، یک ال نود وبلاگ نقره کلمه ای سوار توی زندگیش میخواهد.
برچسب:
نویسنده: یونا قاسمی
برچسب:
نویسنده: یونا قاسمی
می نشست رو به رویم. دستم را می گرفت و می گفت: نمی خواد هیچی بگی، فقط نگاهم کن.
و من مدت زمانی را که نمی دانم چقدر بود زل می زدم به وبلاگ چشمها کلمه ی تیره مهربان و مردمکهای گشاد شده اش.
پ.ن: همه عمر دیر رسیدیم!
برچسب:
نویسنده: یونا قاسمی
برچسب:
نویسنده: یونا قاسمی
پیام داده که "داره بارون میباره و دستاتو کم دارم برای قدم زدن کنار رودخونه."
توی این شرایط چه حرفی دارم بزنم؟
برچسب:
نویسنده: یونا قاسمی
اسیر یه احساس مبهم شدیم
ببین بعد یک عمر پرپر زدن
چه جای بدی عاشق هم شدیم!
برچسب:
نویسنده: یونا قاسمی